در یکی از پست های قبلی سخنی را از کانون فلسفه و حکمت نقل کردم با این مضمون که فایرآبند نسخه ی لاکاتوش را در هم پیچید. البته نقدهایی را میتوان به این عبارات وارد کرد که در اینجا نمیخواهم وارد مباحث فلسفی بشوم. به هر حال برداشت من از این عبارات این بود که فایرآبند و لاکاتوش باید دشمن هم باشند. اما بشنوید از مقدمه کتاب علیه روش فایرآبند که در اینجا چند جمله ای از آن را نقل میکنم:

در سال 1970، ایمره لاکاتوش که یکی از بهترین دوستان من تا به حال بوده است، در محفلی مرا گیر آورد و گفت: پل، تو تفکرات عجیب و غریبی داری، چرا آنها را نمینویسی؟ من هم به آنها جواب میدهم و در یک مجموعه چاپشان میکنیم. بعد هم کلی کیف میکنیم. من ایده ی او را پسندیدم و شروع به نوشتن ایده هایم کردم. در سال 1972 دست نوشته های خودم را برایش به لندن پست کردم. دست نوشته ها گم شد. ایمره لاکاتوش که عاشق ماجراجویی بود به اینترپل خبر داد و خلاصه پیدایش کردند و به من برگرداندند. من دست نوشته ها را بازخوانی کردم و در سال 1974 که تازه از بازنگری نوشته ها فارغ شده بودم خبردار شدم که لاکاتوش فوت کرده است.

مراد من از نقل مطالب فوق آنست که چطور میشود دو نفر دوستان شفیق باشند ولی بیرحمانه (به قول پوپر) دیدگاه های هم را نقد کنند. برداشت من از نوشته ای که قبلا درباره لاکاتوش و فایرآبند خوانده بودم با آنچه در مقدمه ی کتاب فایرآبند دیدم از زمین تا آسمان متفاوت بود.


منتقد یک اثر، ایده، مقاله یا سخنرانی نباید به شخصیت پدیدآورنده، لباسش، روابط شخصی اش و خلاصه حریم خصوصی او کاری داشته باشد و فقط اندیشه های او را نقد کند. در سوی دیگر پدیدآورنده ی اثر مورد نقد قرار دارد که نباید تصور خیلی بزرگی از خود داشته باشد. خود بزرگ بینی در علم جایی ندارد. اغلب نظریه های علمی که در زمانی مورد ستایش همگان بودند، عاقبت رد شدند. حتی اغلب نظراتی که ما در کلاسهای درس مورد بحث و بررسی قرار میدهیم عمر چندانی ندارند. در میانه ی این دو نفر که یکی منتقد و دیگری صاحب اثر مورد نقد است باید پروتکلی باشد که روابط را تنظیم کند. این پروتکل میتواند نوشته یا نانوشته  شامل مسائل اخلاقی و فنی باشد.